بازگشت به لیست خبر
مشاهده 37 تا 473 قبلی    بعدی

غربت
فرستادن در 2010-05-27

چه غريبم گهگاه
يک پرستوي خموش
بي امان گمگشته
همچنان بازيگوش
يک مهاجر تا دَهر
يک صداي زخمي
بُغضِ سَرخورده ، سرد
گُل ِ خوابِ خَتمي


تو نشد باشي و من
باز ،يک بال شدم
زير ناقوسِ زمان
لِه و پامال شدم

چکُشِ بازيگر
زار و بيزارم کرد
خوشه هاي اندوه
سخت تبدارم کرد
خود سپردم باشم
نشد آن بودن هم
کم شدم تا غيبت
نشد افزودن هم

تو نشد باشي و من
باز ،يک بال شدم
زير ناقوسِ زمان
لِه و پامال شدم

تا نباشد جفتي
بالِ همپروازي
پر و پرواز فقط
مي شود جانبازي

(این شعر از من نیست)


پرینت از صفحه
به دوست خود بگویید



© 2008 aminnoura.com