چه غريبم گهگاه يک پرستوي خموش بي امان گمگشته همچنان بازيگوش يک مهاجر تا دَهر يک صداي زخمي بُغضِ سَرخورده ، سرد گُل ِ خوابِ خَتمي
تو نشد باشي و من باز ،يک بال شدم زير ناقوسِ زمان لِه و پامال شدم چکُشِ بازيگر زار و بيزارم کرد خوشه هاي اندوه سخت تبدارم کرد خود سپردم باشم نشد آن بودن هم کم شدم تا غيبت نشد افزودن هم تو نشد باشي و من باز ،يک بال شدم زير ناقوسِ زمان لِه و پامال شدم تا نباشد جفتي بالِ همپروازي پر و پرواز فقط مي شود جانبازي
(این شعر از من نیست) |