مسافر سیستان(داستانی ناتمام از خودم) + داستان دوم فرستادن در 2010-04-26
سیگارش را انداخت زیر پاش و خاموشش کرد. خواست با مشت بکوبه به دیوار. اما یادش آمد دفعه قبل که به دیوار کوبید دستش تا مدت ها در گچ بود. ساعت ها فکرش مشغول بود. سیگاری دیگر را روشن کرد. این پاکت سیگار هم تمام شد. باورش نمی شد. باید خودش می رفت تا از نزدیک ببیند. دلش گرفته بود. شاید هم خوشحال بود. نمی دونست باید خوشحال باشه یا ناراحت.....
تاکسی برای فرودگاه مهرآباد.
ساعتی بعد در فرودگاه مهرآباد.... ببخشید خانم اولین پرواز برای زابل چه روزی هست؟ دوشنبه ...
اما دوشنبه که خیلی دیر هست. شهر دیگه ای نیست اون دور و ور؟ زاهدان هست اما اون هم دو تا پرواز داشت که انجام شده. برای فردا جا داره...... مشکلی نداره.....
فردا ظهر فرودگاه زاهدان سوار یکی از تاکسی های زرد برای زابل منتظر تا ماشین پر بشه و حرکت کنه. دائما از راننده درباره زابل سوال هائی می پرسه. راننده که نگران مسافر پیدا کردن است لحظه ای عصبانی می شود و به مرد پرخاشگری می کند. چهره ی مسافر در هم می رود. راننده تاکسی متوجه اشتباهش می شود. معذرت خواهی می کند و می گوید که دو روز است موفق نشده مسافر پیدا کند و هر روز با دو مسافر راهی زابل شده و امروز هم که فقط یک مسافر گیرش آمده حتی پول بنزینش در نمی آید. مسافر می گوید دربستی چند می روی؟ البته اگر جواب سوال های من را هم بدهی....
لحظاتی بعد در مسیر زابل برق خوشحالی را در چشمان راننده می توان دید. راننده: ببخشید کولر خاموش هست از همین کوه ها رد شدیم روشن می کنم. به پاسگاه کوله سنگی می رسند و از آنجا عبور می کنند. مسافر دوباره سوال هایش شروع می شود. اسم این پاسگاه چیه؟ راننده خوشحال از پولی که تا ساعاتی دیگر بدست می آورد و حداقل امشب را جلوی زن و بچه اش شرمنده نیست ، با خنده ای بر لب شروع به پاسخ دادن به سوال های مرد مسافر می کند. در ادامه راه راننده تا حد امکان خودش هر اطلاعاتی دارد به مسافر می دهد.
اما دراواخر راه نوبت به راننده می رسد تا سوالی بپرسد؟ این مسافر چرا با اینجا سفر کرده است؟ مرد مسافر به فکر فرو می رود. بعد از لحظاتی با تلنگری از سوی راننده یادش می آید که باید جوابی بدهد. شروع می کند به تعریف کردن داستان زندگی اش. از خاطراتی که در پرورشگاهی شروع شده تا خانواده ای که او را به فرزندی قبول کردند و تا دیروز که تماسی از پرورشگاه داشت که آدرس پدر و مادر واقعی او را پیدا کرده بودند و گفتنه بودند که فردی به پرورشگاه اطلاعاتی درباره کودکی داده که مشخصاتش دقیقا شبیه مسافر داستان بوده و گفته است که حال پدرش بد است و او خواسته که هرچه سریعتر تنها پسرش را برایش پیدا کنند......
راننده که کنجکاو شده نام و نشان پدر مسافر را می پرسد. مسافر می گوید ده الری ، گفته اند خانه کربلائی حسن. گفتند تمام روستا می شناسندش.
راننده می گوید دوستی دارم از ده الری ، الان زنگ می زنم و می پرسم ازش. (توجه به نکات راهنمائی و رانندگی) راننده ماشین را در اولین پارکینگ متوقف می کند و با دوستش تماس میگیرد و از دوستش درباره کربلائی حسن می پرسد. دوستش می گوید: می شناسم. دیشب فوت کرده و امروز تشییع جنازه اش است. راننده از این رو به آن رو می شود. از ماشین پیاده می شود و کمی دور می شود تا مسافر صدایش را نشنود. به دوستش می گوید تشییع جنازه رو نگه دارید که من مسافری دارم که می گوید پسر کربلائی حسن هست.
دوستش می گوید اما کربلائی حسن که پسری ندارد. اصلا زن نداشته که پسری داشته باشد. راننده تعجب می کند. به دوستش می گوید حالا صبر کنید تا من برسم.
راننده به داخل ماشین بر می گردد و شروع به حرکت می کند. مسافر می پرسد چی شد؟ می شناخت کربلائی حسن را؟ اشک در چشم های راننده جمع می شود... لحظه ای از خودش می پرسد بگویم یا نه؟
راننده: تو باید صبور باشی. این دنیا خیلی بی وفا هست.
مسافر: من خیلی صبر کرده ام. سال هاست که منتظرم. امروز دیگر انتظارم به پایان می رسد.
اشک های جمع شده در چشم راننده رها می شود. مسافر متوجه می شود و دلیل اشک ریختنش را می پرسد و نگران می شود. راننده دلش نمی خواهد اما می گوید: دیر رسیدی............
مسافر که انگار با پتک در سرش کوبیده اند و له شده است توانائی حرف زدن را از دست می دهد.
راننده می گوید تنها شانسی که آورده ای این است که می توانی زیر تابوت پدرت را بگیری.....
لحظاتی بعد به روستای الری می رسند. آدرس خانه کربلائی حسن را از پسر بچه ای میگیرند. نزدیک می شوند. 30 ، 40 نفری جمع شده اند و تابوت را روی دوششان حمل می کنند. مسافر از تاکسی پیاده می شود اما نمی تواند روی پاهایش بایستد. به ماشین تکیه می دهد و به تابوتی که بر روی دوش مردم در حال حرکت به سمت قبرستان است نگاه می کند...../
ببخشید که داستانم غمگین شد. تا اینجا که نوشتم دیگر نمی توانم ادامه بدم. یاد خودم افتادم روزی که دور ایستاده بودم و به تابوت دائی مجیدم نگاه می کردم. یاد روزی که جرات نکردم نزدیک تابوتش بروم و باهاش خداحافظی کنم. نمی دانید چقدر دردناک است. من هم نمی دانستم. اما حالا تا حرف از مرگ می شود ، تا یکی را می بینم که عزیزی را از دست داده می فهمم چه دردی دارد. اصلا قصد من این نبود که اینجوری بنویسم داستان را. اما نمی دانم خود به خود اینجوری نوشتم. می خواستم حتی رسیدنش به زابل و روستایش را چند روزی طول بدهم. اما حسی مجبورم کرد و ادامه دادم. اینجا که رسیدم انگار تفکراتم تمام شد. قصد من نوشتن داستانی درباره مسافری به سیستان بود که در مسافرتش اتفاقاتی رخ می دهد و از طریق این داستان شروع به معرفی سیستان و تمدن غنی اش بکنم. اما این بار هم موفق نشدم. اما این بار مطلب را در سایت قرار می دهم تا شاید کسی دیگر داستان را برایم ادامه بدهد.
مرتبه قبلی داستانی نوشتم درباره مسافری به سیستان. و ماجرای ماشینش که در شهر سوخته خراب شد و اتفاقات جالب دیگری که مثل خیلی داستان های دیگر از ماجرای تکراری سفر در زمان گرفته شده بود. اما آن بار هم نتوانستم داستانم را کامل کنم. الان هم متن نوشته ام را پیدا نمی کنم اما شاید دوباره نوشتمش...../
سلام. گفته بودم داستانم را پیدا نمی کنم. اما پیدا شد. این هم داستان قبلی که نوشته بودم و البته خیلی ایراد دارد:
سینا و همسرش مریم در تهران زندگی می کنند. آنها زندگی ساده ای دارند. مریم خانه دار و سینا کارمند اداره پست است. و در ادامه ماجرائی جالب و خواندنی از یک ماموریت کاری برای سینا را خواهید خواند. هرچند سینا در ابتدا راضی نیست تا به این مسافرت برود و با ناراحتی این ماموریت را می پذیرد. اما اتفاقات جالبی که برایش در این مسافرت می افتد باعث می شود نظرش نسبت به سیستان تغییر کند.
سینا خسته و ناراحت از سر کار بر می گردد. مریم دلیل ناراحتی اش را از وی می پرسد. وی از ماموریت جدیدش می گوید.
سینا : امروز ماموریت رساندن مقداری نامه به محلی در سیستان به من داده شد.
مریم: این که ناراحتی نداره؟
سینا: آخه می ترسم. میگن اونجا خیلی خطرناک هست. راست هم میگن. هر وقت اخبار گوش می دیم و اسم اون طرف ها می آد خبر از تریاک و قاچاق و قتل و جنایت هست.
مریم: راست میگی ، داری نگرانم می کنی.
سینا: حالا به دلت بد راه نده. انشاالله که مشکلی پیش نمی آد.
چند روز بعد (29 مهر 1388):
سینا حرکتش را به سمت سیستان آغاز می کند. وارد زاهدان شده و امشب را در آنجا می ماند و از فردا خبر ندارد.
فردا (30 مهر 1388):
سینا ساعت 7 صبح به سمت سیستان حرکت می کند. اما در نزدیکی شهر سوخته اتومبیلش ناگهان خراب شده و وی از ادامه حرکتش باز می ماند.
جاده به طرز عجیبی خلوت است و آنها هم که رد می شوند برای کمک نمی ایستد. او به سمت شهر سوخته می رود تا شاید آنجا کسی را برای کمک گرفتن پیدا کند. اما آنجا کسی نیست. او وارد شهر سوخته می شود و ......................
به محض ورود به ساختمان ورودی شهر سوخته طوفانی شدید هوا را به شدت گرد و خاکی می کند تا حدی که سینا حتی جلوی پایش را نمی دید. پس گوشه ای از همان ساختمان نشست تا طوفان قطع بشود. بعد از چند دقیقه طوفان ناگهان قطع می شود.
اما سینا احساس عجیبی دارد. از جایش بلند می شود و به بیرون نگاهی می اندازد. ناگهان با صحنه عجیبی مواجه می شود. در حالی که چند دقیقه قبل هیچ کس در اطراف آنجا نبود اما بعد از گذشت همین چند دقیقه جمعیت زیادی در حال رفت و آمد دیده می شوند. سینا از ساختمان بیرون می رود ولی متوجه می شود خبری از ماشینش نیست. حتی جاده را هم نمی بیند. اتفاق عجیبی رخ داده. انگار او از بیرون جاده بصورت ناگهانی در وسط شهر سر در آورده.
5000 سال قبل:
سینا سعی می کند با مردم رابطه برقرار کند اما هرچند آنها نیز ظاهرا فارسی حرف می زنند اما سینا هیچ چیزی از حرف های آنها نمی فهمد. ظاهرا او به طرز عجیبی در زمان جابجا شده است. اما این ممکن نیست. آخر مگر می شود؟
سینا در ادامه با شهری بسیار مدرن مواجه می شود ، که هرچند خیابان هایش آسفالت نیست ، برق و گاز و ..... ندارد و خانه هایش همانند خانه های امروزی نیست اما از نظر ساختار شهری بسیار پیشرفته تر از شهرهای امروزی است. سیستم فاضلاب سراسری ، لوله کشی آب ، بیمارستان های مجهز که عمل های مغز و چشم و ... در آن انجام می شود.
مواجهه به اولین انیمیشن دنیا. در ادامه سفر به کوه خواجه. دهانه غلامان و چندین ماجرای دیگر.....
و در نهایت پیرمردی تاریخ دان که به سینا کمک می کند تا به زمان خودش برگردد.
برپا شدن طوفانی دیگر و برگشت سینا به سال 1388 و بازدید از سیستان 1388
آهای آقا بیدار شو. آقا حالتون خوبه؟ یک نفر سینا را بیدار می کند.
سینا از خواب عجیبش بیدار می شود. باورش نمی شود. آن فرد مات و مبهوت سینا را نگاه می کند. سینا تاریخ را از فرد سوال میکند. و وی می گوید 30 مهر 1388
سینا سوار ماشینش می شود و استارت می زند. ماشینش بدون هیچ گونه اشکالی روشن می شود و وی حرکتش را به زابل ادامه می دهد ............/