مدتی خودم را بالا کشیدم. شاید روی هوا نبودم اما زیرزمین هم نبودم. اما حالا دوباره حس می کنم در حال رفتن به اعماق زمین هستم. اما مطمئن هستم من برای این آفریده نشده ام. هاله نور ندیدم ، برایم وحی نمی آید اما حس ششم دارم. حس ششمی که می گوید تو آمده ای تا راهی را کامل کنی. اما نمی دانم کدام راه.
کلاغ قار قار می کند. میگویم کلاغ سیاه قارقاری به چی می خندی؟ دوباره صدای نحس قارقارش بلند می شود. عصبانی شدم. سنگی برداشتم و به سمتش پرت کردم. کمی دور شد اما خیلی زود برگشت. دوباره قارقار کرد. نه این بار قارقار نبود. صدایش فرق داشت. داشت قارغار می کرد. ناراحت بود از سنگی که به سویش پرتاب کرده بودم و فحش می داد. گفتم کلاغ بی تربیت اینقدر قارقار نکن...../
این پایان ماجرا نیست. اما بازهم نمی خواهم ماجرایم را تمام کنم. راستی فراموش کردم. بهار در راه است. دوستی داشتم میگفت بهار با باغ حرف می زنیم. تابستان باغ با ما حرف می زند. پائیز ساکتیم و زمستان سرد....
خوشحالم زمستان تمام می شود. برخی می گویند در بهار کینه ها را دور بریزید و از نو شروع کنید. امروز تمام کینه هایم را از دلم بیرون می ریزم. دلم را دوباره صاف می کنم. اما....
صدائی می گوید دیگر اما ندارد. ولی مگر بدون اما می شود؟ باشد. اما هم نمی گویم. همه ی کینه هایم را فراموش می کنم و همه را می بخشم. امید دارم اگر کسی از من کینه ای به دل دارد ، یا از طرف من بدی ای دیده است ، یا ضرری کرده است من را ببخشد. امیدوارم.....