بازگشت به لیست خبر
مشاهده 69 تا 473 قبلی    بعدی

کلاغ قارقاری
فرستادن در 2010-03-18

دویدم و دویدم ، اما هرگز نرسیدم. امین نورا گم شده است. آنها گفتند راهت را اشتباه می روی. باید به راه راست برگردی. برگشتم و از راهی که آنها خواستند رفتم. اما هنوز چند قدمی نرفته بودم که افراد دیگری آمدند و راه راست را برعکس قبلی ها معنی کردند. خواستم برگردم. اما دیدم اینگونه نمی شود. همانجا نشستم و به فکر فرو رفتم. سال های سال است که ثانیه ها تاب و تحمل ایستادن و دیدن را ندارند. اگر شانس بیاوری بعد از چند سال کمی مسیر را به چپ رفته ای ، کمی به شمال ، کمی به راست و سپس به سمت جنوب. در نهایت همان جای اولت هستی. اما من شانس نیاوردم و گم شدم. نگران و مضطرب در وسط کویری بی آب و علف نشسته ام و فکر می کنم. عجب دور و زمانه ای شده است. کلاغ های خبرچین که مدت ها بود ، به خانه هاشان نرسیده بودند ، دیگر دنبال خانه نیستند و هرکدام گوشه ای سکنی گزیده اند. اما قسمت ما سفر شده است. پدربزرگم می گفت اگر عیب و ایراد کسی را مسخره کردی خودت گرفتارش می شوی. شاید چون همیشه کلاغ های غارغاری را به خاطر نرسیدن به خانه مسخره کردم امروز گرفتار این خانه بدوشی شده ام.

مدتی خودم را بالا کشیدم. شاید روی هوا نبودم اما زیرزمین هم نبودم. اما حالا دوباره حس می کنم در حال رفتن به اعماق زمین هستم. اما مطمئن هستم من برای این آفریده نشده ام. هاله نور ندیدم ، برایم وحی نمی آید اما حس ششم دارم. حس ششمی که می گوید تو آمده ای تا راهی را کامل کنی. اما نمی دانم کدام راه.

کلاغ قار قار می کند. میگویم کلاغ سیاه قارقاری به چی می خندی؟ دوباره صدای نحس قارقارش بلند می شود. عصبانی شدم. سنگی برداشتم و به سمتش پرت کردم. کمی دور شد اما خیلی زود برگشت. دوباره قارقار کرد. نه این بار قارقار نبود. صدایش فرق داشت. داشت قارغار می کرد. ناراحت بود از سنگی که به سویش پرتاب کرده بودم و فحش می داد. گفتم کلاغ بی تربیت اینقدر قارقار نکن...../

این پایان ماجرا نیست. اما بازهم نمی خواهم ماجرایم را تمام کنم. راستی فراموش کردم. بهار در راه است. دوستی داشتم میگفت بهار با باغ حرف می زنیم. تابستان باغ با ما حرف می زند. پائیز ساکتیم و زمستان سرد....

خوشحالم زمستان تمام می شود. برخی می گویند در بهار کینه ها را دور بریزید و از نو شروع کنید. امروز تمام کینه هایم را از دلم بیرون می ریزم. دلم را دوباره صاف می کنم. اما....

صدائی می گوید دیگر اما ندارد. ولی مگر بدون اما می شود؟ باشد. اما هم نمی گویم. همه ی کینه هایم را فراموش می کنم و همه را می بخشم. امید دارم اگر کسی از من کینه ای به دل دارد ، یا از طرف من بدی ای دیده است ، یا ضرری کرده است من را ببخشد. امیدوارم.....

پایان./


پرینت از صفحه
به دوست خود بگویید



© 2008 aminnoura.com