بازگشت به لیست خبر
مشاهده 70 تا 473 قبلی    بعدی

تیک تاک تیک تاک تیک تاک
فرستادن در 2010-03-14

بازهم صدای شوم ساعت به گوش می رسد. فردا سالگرد کوچ توست. برای من که سخت بود. برای تو چطور؟

بیست و چهارم اسفند بود. کفش یکی از بچه های ستاد انتخاباتی پدرم را دزدیده بودند. بنده ی خدا رو رسوندم در کفاشی تا برای خودش کفش بخره. یک 206 سفید از کنارم رد. فکر کردم تو هستی. سریع با گوشیت تماس گرفتم. اما گفتی خونه هستی و تازه داری میری بیرون. نمی دونستم این آخرین تماس تلفنی من و تو هست وگرنه آنقدر زود گوشی را قطع نمی کردم. نمی دانستم این آخرین باری است ، که از آن خانه بیرون می روی و آخرین باریست که سوار بر 206 سفیدت می شوی وگرنه ....

نمی دونم نیم ساعت بود یا یکساعت بعدتر. داشتیم در ستاد انتخاباتی پدرم آرای صندوق های مختلف رو می گرفتیم و جمع می زدیم. آقائی گفت دائیت چی شده. گفتم چیزیش نشده. گفت ولی میگن تمام کرده..... خشکم زد. یعنی چی؟ داشتم سکته می کردم. مثل دیوانه ها از ستاد آمدم بیرون و خودم رو به بیمارستان رسوندم. درب بیمارستان مادرم و دیگران را که دیدم فهمیدم دیر رسیده ام.

حتی جرات نکردم بیام داخل بیمارستان. دیگر ندیدمت. حتی وقتی در تابوتی به خانه پدربزرگ آمدی ، نیامدم و باهات خداحافظی نکردم. ترسیدم. گفتم شاید واقعا خودت باشی در آن تابوت. ولی من باور نمی کنم که تو رفته باشی. اما تو رفتی و رفتی و رفتی......

پدربزرگ (حاج حسین دهمرده) خیلی انسان صبوری است. هیچ وقت ندیده بودم گریه کند. اما برای تو گریه کرد. خودم دیدم. حتی او هم برای ته تقاری اش گریست.

تو رفتی و من ماندم در همین دنیای فانی. باور کن حسرت دارم جای تو بودم. تو جاودان شدی و ما فراموش. فردا سالگردی برایت برگزار می شود و یادت زنده می ماند. اما ما زنده ها روز به روز فراموش می شویم و فراموش می کنیم. تا بوده رسم دنیا همین بوده مجید جان.

برای همین رفتنت را تسلیت نه ، تبریک می گویم. خداحافظ دائی جان


پرینت از صفحه
به دوست خود بگویید



© 2008 aminnoura.com