امین نورا نگران است. امین نورا ناراحت است. امین نورا هنوز زنده است. امین نورا فراموش شده است. امین نورا به سهراب و نوش دارویش فکر می کند. امین نورا کجاست؟ امین نورا منتظر شما بود. امین نورا دلش هوای ایران دارد. امین نورا در فکر ساختن قایقی است برای دور شدن از این شهر غریب(برگرفته از شعر سهراب سپهری). امین نورا دنیا را سرابی بیش نمی بیند.
امین نورا مثل همیشه آخر حرفش و حرف آخرش را با بغض می زند. امین نورا ز دیده خون به دامن می فشاند. امیا ز دیده خون به دامن می فشاند.را با بغض می زند. غریب()ن نورا نمی داند ، شاید امروز روز مباداست ، امین نورا با بغض خسته ای در گلو می گوید: زندگی قصه مرد یخ فروشیست که نخریدند و گفت تمام شد. امین نورا را فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آزارش می دهد. امین نورا می خواهد زنده بودن را به بیداری بگذراند. امین نورا سال ها به اجبار خواهد خفت.
امین نورا از بدون مرز و محدوده بودن دنیای مجازی ناراحت است. امین نورا مثل شمع می سوزد و هوا را آلوده می کند. امین نورا با عصبانیت خط خطی می کند روزهای رفتنش را. امین نورا شاهدی برای حرف هایش دارد: مگر نه دمم؟قاضی: امین نورا تبرئه شد.
امین نورا خسته است از شب. امین نورا می نشیند. امین نورا به نقطه ها خیره می شود ، نقطه ها دور هستند. امین نورا بلند می شود. امین نورا راه می افتد. امین نورا علاج دردش سفر است. امین نورا به نفس نفس می افتد. امین نورا به عادت ، عادت کرده است وگرنه آن را ترک می کرد. امین نورا اگر به مهمانی گرگ برود با خودش سگ خواهد برد. امین نورا یک عمر اشتباه کردن را بهتر از نشستن باطل می داند. امین نورا مدت هاست که نخندیده است. امین نورا دعا می کند خدا به او صبر بدهد. امین نورا از جاده ها جز جدائی چیزی ندیده است. امین نورا دوست ندارد حقیقت را فدای مصلحت کند. امین نورا اما مجبور است. امین نورا هر جا ساعت ببیند آن را می شکند. امین نورا خیلی وقت است که دلش تنگ شده است.
امین نورا موئی سپید در موهایش پیدا کرده است. امین نورا پیر شده است. امین نورا دنبال جواب درد بی درمانش می گردد. امین نورا امشب هم تنها شامش رو می خورد. امین نورا شکسته و پر پر شده است.
امین نورا انسان است و سرشار از احساس. امین نورا می گوید: خدایا نمی دانی چقدر سخت است انسان بودن. امین نورا روز ها را می شمارد تا بهار بیاید. امین نورا جوانی اش را گم کرده است. امین نورا خانه اش ابری است.
امین نورا سکوت می کند. امین نورا می شنود: اندکی صبر سحر نزدیک است.....