از صبح همچين به هم ريخته هستم که نمي دونم بايد چيکار کنم. دلم مي خواد برم وسط خيابان آنقدر داد بزنم تا شايد خالي بشوم. کم خودمون غصه داريم اينها هم روش. نمي دونم چرا بايد فقط خبر بد براي ما بياد. يعني حتي يک خبر خوب براي ما وجود ندارد؟ کارمون شده شنيدن اخبار بد. ديگه داريم به اين خبرهاي بد عادت مي کنيم. اصلا انگار تو کشوري که هر استانش به اندازه ي يک کشور پهناور هست ، حتي يک خبر خوبي نيست. نمي دونم. شايد هم اخبار خوب به سرعت اخبار بد پخش نمي شه. شايد همه وقتي خبر بد دارن ياد دوستاشون هستن. اشکال نداره. همين هم براي ما کافي است که حداقل وقت ناراحتي بتونيم کمکي براي دوستان باشيم. اما اين دوست من چند روزي هست که پيداش نيست. مي دونم دردش چيه. مي خوام بهش بگم که ما هم تو ناراحتيش شريک هستيم. ولي تلفن همراهش خاموش هست. تلفن خونه اش هم رو پيغام گير. به هر حال همه سختي ها تمام ميشه. اين نيز بگذرد. چندوقت ميتونه اينجوري باشه؟ اميدوارم زياد طول نکشه و شرايط خوب بشه. باور کنيد اينقدر که از غربت و تنهائي تو اين کشور ناراحت هستم ، ده ها برابرش براي اتفاقي که براي دوستم افتاده ناراحت هستم. همه دعا کنيد ....